تاریخ:پنجشنبه 18 اسفند 1390-06:53 ب.ظ
تپه های شنی با وزش باد جابجا می شوند.
ولی ...
صحرا همیشه صحرا باقی می ماند .
این است ...
افسانه عشق
همنفس
این كه مث رهایی یه گاهی یه قفل قفسه
ایم كیه...این كیه...كه با من همنفسه
واسه من مقدسه؟
گاهی بغض غربت و بی كسی یه
پاری وقت ها مث دلواپسی یه
این كیه این كیه كه با من همنفسه
واسه من مقدسه؟
مث خواب دم صبح..مث گریه هق هقه
مث بوی جنگله...یه عاشقه
گل نازی لادنه...یه عقیق روشنه
انگار این خود منه خود منه
این كیه این كیه كه با من همنفسه
واسه من مقدسه؟
نبض گل اقاقی یه گاهی دروغه...هوسه
این كیه این كیه كه با من همنفسه
واسه من مقدسه؟
مث ترس از یه فراره توی خواب
مث لبخند یه عكسه..توی قاب
این كیه این كیه كه با من همنفسه
واسه من مقدسه؟
پاری وقت ها بد میشه
به مترسك می مونه
من و از تموم شدن می ترسونه
مث فكر یه سفر
لحظه ی رسیدنه
تب تند رفتنه...پریدنه
این كیه این كیه كه با من همنفسه
واسه من مقدسه؟
رفتم به دنیایی كه دنیای ترا داشت
تا شهر زیبایی كه شبهای ترا داشت
من بودم و یك آسمان آبی عشق
در ساحل دوری كه دریای ترا داشت
افسوس دریای خیالت گاه بیگاه
طوفان به پا می كرد و غوغای ترا داشت
دلم گرفته از این روزها،دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
تاریخ:پنجشنبه 18 اسفند 1390-06:34 ب.ظ
تا ولوله عشق تو در گوشم شد
عقل و خرد و هوش فراموشم شد
تا یك ورق از عشق تو از بر كردم
سیصد ورق از علم فراموشم شد
زر چه باشد كه نثار قدم دوست كنم
سر و جان را نتوان گفت كه مقداری هست
در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراری ترا خواست،
و من میدانم چرا خواست،
و می دانم كه پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
كه نامش عمر و دنیاست ،
اگر باشی تو با من، خوب و جاویدان و زیباست
در آن نفس كه بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان كه خاك كوی تو باشم
در عشق که مردم را از پوست برون آرد
از شوق شود پاره هر جامه که بردوزم
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
اگر شراب خوری جرعه ای فشان برخاك***از آن گناه كه نفعی رسد به غیرچه باك
برو به هرچــه تو داری بــخور دریغ مــخور***كه بی دریغ زند روزگار تیغ هلاك
به عهد و یكدلی مردم اعتباری نیست
كه همچو دور جهان سست عهد بود انسان
سخت است سخت...
اسیر نگاه تشنه ای باشی که روز به روز
بیشتر رنگ کویر میگرد از تصویر انتظار
یا باید همیشه اسیر بمانی به قاب اشتیاقش
یا باید چشمانت را به بودنش و تمام تشنگیش ببندی
شاید یک کویر دیگر........
تاریخ:پنجشنبه 18 اسفند 1390-06:29 ب.ظ
شادی ندارد آنكه ندارد به دل غمی
آن را كه نیست عالم غم،نیست عالمی
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
كز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
آتش آن نیست كه بر شعله ی او خندد شمع
آتش آن است كه بر خرمن پروانه زدند
در من اینک کوهی،
سربرافراشته از ایمانست.
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت،
باز بر می گردم
و صدا می زنم:
«آی!
«باز کن پنجره را،
«باز کن پنجره را_
_در بگشا؟
«که بهاران آمد!
«که شکفته گل سرخ
«به گلستان آمد!
«باز کن پنجره را!
«که پرستو پر می شویددر چشمه نور.
«که قناری می خواند،_
_می خواند آواز سرور.
«که:
_بهاران آمد
«که شکفته گل سرخ
«به گلستان آمد!
سبز برگان درختان همه دنیا را،
نشمردیم هنوز.
من صدا می زنم:
«آی!
«باز کن پنجره،باز آمده ام.
«من پس از رفتنها،رفتنها؛
«با چه شور و چه شتاب،
«در دلم شوق تو،باز آمده ام.
داستانها دارم،
تاریخ:پنجشنبه 18 اسفند 1390-06:27 ب.ظ
رندان تشنه لب را ابی نمیدهد كس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نـه آن میکند که بتوان گـفـت
بگفت دل ز مهرش كی كنی پاك؟
بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك.....
رخ سوی خرابات نهادیم دگر بار
در دام خرابات فتادیم دگربار
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه كنم
دردی كه ز حد گذشت درمان چه كنم
خواهم كه دلم به دیگری میل كند
من خواهم و دل نخواهد ای جان چه كنم
از اهل زمانه عار می باید داشت
وز صحبتشان كنار می باید داشت
از پیش كسی كار كسی نگشاید
امید به كردگار می باید داشت
ای زنده به جسم و جان ٫ مونس جان كیستی ؟
شیفته تو انس و جان ٫ انس روان كیستی ؟
مهر ز من كسسته ای ٫ با دگری نشسته ای
رنج ز من شكسته ای ٫ راحت جان كیستی ؟
تاریخ:یکشنبه 14 اسفند 1390-01:28 ق.ظ
۱
ناگهان هوس کردیم غروب و شب را در یک قصر بگذرانیم.
قصرهای زیادی را در فرانسه بهصورت هتل بازسازی کردهاند؛ چهارگوشی از سبزی گمشده درگسترهای از زشتی بیسبزی؛ مجموعه کوچکی از باریکهراهها، درختها و پرندهها بین شبکهای عظیم از بزرگراهها. همینطور که دارم رانندگی میکنم، توی آینه متوجه ماشینی در پشت سرم میشوم. راهنمای چپ ماشین چشمک میزند و ماشین انگار از فرط عجله میخواهد پرواز کند. راننده دنبال فرصتی است که از من جلو بزند، درست مثل باز شکاری که در کمین لحظه مناسب برای شکار گنجشک باشد.
ادامه مطلب
تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-11:33 ق.ظ
آهنگ جدید و بسیار زیبای حسن امینی با نام دنیا با 2 کیفیت متفاوت . . .
l تنظیم کننده : افشین آذری l

*با دادن نظر و امتیاز در مورد این اثر ما را یاری کنید*
تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-11:30 ق.ظ
دو آهنگ جدید و بسیار زیبای علیرضا روزگار به نام های امون و امشب دل تنهای من با 2 کیفیت متفاوت . . .
l امون ؛ ترانه:محمد رضا ساکی - آهنگ :قدیمی - تنظیم : سعید ساشا l
l امشب دل تنهای من ؛ ترانه : هادی فدایی - آهنگ : مصطفی روزگار - تنظیم : محمد کلهر l


*با دادن نظر و امتیاز در مورد این اثر ما را یاری کنید*
تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-11:26 ق.ظ
آهنگ جدید و بسیار زیبای
شهرام صولتی به نام
سلامت با 3 کیفیت متفاوت . . .

*با دادن نظر و امتیاز در مورد این اثر ما را یاری کنید*
تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-11:18 ق.ظ
یك روز نصرالدین را دیدند سوار بر خر دارد میرود.
پرسیدند: «نصرالدین كجا؟»
جواب داد: «میروم نماز جمعه»
گفتند: «امروز كه سهشنبه است.»
گفت: «اگر این الاغ تا روز جمعه مرا به مسجد برساند، هنر كرده
است.»
یک روز مردی میرفت به شهر که هیزم بفروشد. بین راه نصرالدین به او
رسید و پرسید: «این حطب مرتب بر حمار اسوداللون را هر رطل شرعی
به چند درهم در معرض بیع و شرا در می آوری؟»
مرد نگاهی به او کرد و گفت: «داداش! اگر می خواهی هیزم بخری هر
من سی درم، اما اگر می خواهی دعا بخوانی، برو مسجد.»
به نصرالدین گفتند: «زمستان امسال خیلی سرد میشود، شما چه
تهیه دیدهاید؟»
نصرالدین گفت: «دیك دیك لرزیدن.»
یا اجل میدواند یا روزی
به گاه بیرون آمدن صبح از خانه، میگفتند، پاشنه كفش را بكش و
بسم الله بگو و دنبال روزی بدو، هر چند بیهدف و وسیله هر چه بدوی
به جائی نمیرسی، وضع و حال افرادی را شامل است كه بیش از
حد لزوم میدوند و در تكاپو هستند و به جائی هم نمیرسند و
همیشه شش آنها گرو بش شان میباشد. به پا یك لنگه كفش و یك
لنگه گیوه دارند، اینان به سبب تحمل كار و مشقت زیاد و بیش از حد
به دنبال اجل هم میدوند و لا محاله مرگ زودرس دارند. حسر الدنیا و
الاخره، از این درمانده و از آن در رانده. خود را دچار مهلكه نمودن است.
یا باش دشمن یا باش دوست یا نه دوستی نه دشمن این است
به كسانی مربوط میشود كه دوستی و دشمنی آنها معلوم نیست،
یا ریا كارند و یا بیتوجه و سر به هوا. كسانی كه به مفهوم واقعی
دوستی و دشمنی پی نبردهاند. دوستی آنها همچون دوستی خاله
خرسه میماند، و در دشمنی هم به فكر دوستی مجدد و شرمندگی
بعدی آن نیستند. سعدی گوید، هر آن رازی كه داری با دوست در میان
منه، كه شاید روزی دشمن گردد و هر آن بدی كه توانی با دشمن مكن
كه شاید روزی دوست شود و شرمساری بری.
نصرالدین و پسرش را به دارالحكومه دعوت كردند. آنها به آنجا رفتند، اما
دربان راهشان نداد و گفت: «با این لباسها نمیشود پیش حاكم رفت.
بروید لباسهایتان را عوض كنید و بیایید.»
نصرالدین و پسرش رفتند و دیگر نیامدند. ساعتی بعد مأموری به خانه
نصرالدین رفت و پرسید: «چرا نیامدید، همه منتظر شما و پسرتان
هستند؟»
نصرالدین گفت: «دربان به ما گفت كه بیاییم لباسهایمان را عوض كنیم.
ما آمدیم، اما هر كاری كردیم لباس پسرم به تن من نرفت. به همین
دلیل نیامدیم.»
نصرالدین را به مجلس عقد دعوت نكرده بودند. خودش را به مجلس
رساند.
پرسیدند: «تو را كه دعوت نكرده بودند، چرا آمدی؟»
گفت: «اگر صاحبخانه تكلیف خودش را نمیداند، من تكلیف خودم را
میدانم.»
گدای سمجی هر روز دم در خانه نصرالدین میآمد و با اصرار از او چیزی
میخواست. هر وقت نصرالدین میپرسید «شما كی هستید؟»
گدا پاسخ میگفت: «مهمان خدا.»
یك روز نصرالدین او را به مسجد بزرگ شهر برد و گفت: «خانه خدا
اینجاست، تو اشتباهاً به خانه من میآمدی.»
نصرالدین مقداری پیاز بار الاغش كرد و به بازار برد كه بفروشد، در بازار
تا میخواست فریاد بزند و كالایش را تبلیغ كند خرش عرعر كرد.
نصرالدین رو به الاغش كرد و گفت: «حالا كه این طور است، خودت
پیازها را بفروش.»
نصرالدین در ایام پرهیز مسیحیان، وارد خانه یك مسیحی شد و دید
دارد گوشت میخورد. او هم سر سفره نشست و شروع كرد به
خوردن.
مسیحی گفت: «این گوشت از نظر شما ذبح شرعی نشده.»
نصرالدین گفت: «اشكالی ندارد، من بین مسلمانان مثل تو هستم در
میان مسیحیان.»
تاریخ:دوشنبه 8 اسفند 1390-11:16 ق.ظ
*گربه ی پر توقع انتظار دارد موش به خودش سس گوجه فرنگی بزند
برای نام نویسی روی سنگ قبر یك عمر فرصت داریم
عمر پاییز صرف پرپر كردن گلها میشود.
مرگ در واپسین دم حیات متولد میشود
آتش خشم شكوفه ی لبخند را میسوزاند
آدم پر توقع سلام نكرده انتظار جواب دارد
اگر برف میدانست كره ی خاكی اینقدر كثیف است هنگام فرود آمدن لباس سفید نمیپوشید.
ماهی از عرض رودخانه به دریا نمیرسد
در قفس به روز همه ی پرندگان باز است
هیچ كپیی برابر اصل نیست !!!
آدم گرسنه از زندگی سیر میشه
خدا حافظی آدم پرچانه گوشنواز است
سكوت راه را برای فریاد هموار میكند
تاریخ:شنبه 6 اسفند 1390-01:42 ب.ظ
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند..
هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد؛ اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند!
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد؛ اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند!
مردی در آن نزدیکی به او گفت: چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی؟!
هندو گفت: عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند، طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن..
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند!

زندگی عمری یست که اجل در پی آن می تازد
هر کس غم بیهوده خورد می بازد
دیدم که تو دریا شدی و من رود شدم
در وسعت چشمان تو محدود شدم
آن روز که در آتش عشق افتادم سرسبزترازآتش نمرود شدم
.jpg)
من پذیرفتم شکست خویش را، پندهای عقل دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است. میروم از رفتن من شادباش، از عذاب دیدنم آزاد باش
چون که تو تنهاتر ازمن میروی، آرزو دارم توهم عاشق شوی ، آرزو دارم بفهمی درد را
معنی برخوردهای سرد را.....

داشتیم بازی می کردیم اون رفت چشم گذاشت من رفتم قایم شدم
اما اون به جای من یکی دیگه رو پیدا کرد و من برای همیشه گم شدم

منبع:
http://milad115.mihanblog.com
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-11:46 ق.ظ
مرا در سینه پنهان كن
رهم ده در دل پر مهر و احساست
مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم
بهشتم اسمانم شعر جاویدم
بیا با من بیا تا در میان موج دریاها
میان گرد باد سخت صحراها
كنار بركه ی غرق نیلوفر
تهی از یاد فرداها
ز جام چشمهای تو می ناب نگه نوشم
مران از سینه یادم را
مرا از كف مده اسان
منه امید جاویدم
به لوح عشق من پایان
در ظلمت بیداد دژخیم زد فریاد اتش
از سینه ای نورس در جوششی خونین گل داد اتش
در اخرین لحظه ان اخرین فریاد در قلب شب پیچید....مادر
دژخیم شب ناگاه از این صدا لرزید در زیر لب غرید
مادر!
ایا زنی هرگز با نام یك مادر او را به خود خوانده؟
ایا دو چشمانی در انتظار او هرگز به در مانده؟
هرگز به زلفانش سر پنجه ای با شوق ایا زده شانه؟
بر بستر خوابش پرپرزده ایا مادر چو پروانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-11:40 ق.ظ

از تو كه گریختم
آسوده بودم كه دیگر نیستی
تا
بلند بلند دوستت بدارم
و تو
دروغم را نشنوی
برای رسیدن به آزادی و آرامش
خاطراتم را پشت سر نهادم
تا روزگار تازه ای آغاز کنم
اما چه تلاش بیهوده ای
چرا که حقیقت این است
تو هماره در خاطرم جای داری
روزی ، به طریقی
دوباره به کنار یکدیگر خواهیم بود
هر آنچه باید خواهیم کرد
و به انتظار سرنوشت خواهیم نشست
چرا که از آن هیچ کس نیستیم
و میتوانیم صخره ها را به لرزه درآوریم
هماره می کوشم تا تصویرت را از خیالم بزدایم
می کوشم تا خاطراتم را فراموش کنم
اما اکنون که در کنار اقیانوس
صدای تو را در میان امواج می شنوم
راستش را بخواهی
من نیز به تو می اندیشم
روزی ، به طریقی
دوباره به کنار یکدیگر خواهیم بود
هر انچه باید خواهیم کرد
و به انتظار سرنوشت خواهیم نشست
چرا که از آن هیچ کس نیستیم
و میتوانیم صخره ها را به لرزه درآوریم
گرچه عشقمان با زمان رنگ باخت
و هرکدام به دنیای خود بازگشتیم
اما
آتش عشقی که در دلم نهادی
آتشیست که
هرگز از سوختن باز نخواهد ایستاد
بار دیگر . دلا خطا نكنی . با جفا پیشگان . وفا نكنی
عهد كردی كه خون شوی اما . با دل بی صفا . صفا نكنی
من خوشم با جنون و رسوائی . گرتو زین عالمم . جدا نكنی
درد . عشق است و مرگ . درمانش . هوس درد بی دوا نكنی !
رفتم از كوی . آشنائی ها . تا به نیرنگ ام آشنا نكنی
خاك میخانه شو تو ای غافل . تا كه بر عالم اعتنا نكنی
تا سحر میتوان دمی . آسود . گرتو ای دل خدا خدا نکنی
ایكه در سینه ام . قرارت نیست . مشت خود را دوباره وا نکنی
تاریخ:سه شنبه 2 اسفند 1390-11:35 ق.ظ

هر که بینی ز ره دیده گرفتار دل است
آنکه دل داده و روی تو ندیدست، منم!
میخواستم زندگی ام در فاصله دریا و کشتزار بگذرد . میخواستم قبل از آخرین دیدار آنقدر
سکوت کنم که آواز تو بر تمام تمبرهای جهان نقش ببندد. میخواستم روح گمشده ام را
کنار تاکستانهای زیبا پیدا کنم . میخواستم...........
دهانم از کلمات ریز و درشت پر است . کلماتی که میخواهند مشتاقانه به سوی تو بیاییند
اگر هیچ گلی ندارم که تقدیمت کنم از دانه های شیرین باران گردنبندی درخشان میسازم
و به گردنت می اندازم. از رویاهایم دستکشی میبافم تا بادهای سرد انگشتانت را نیازارند.
نمیخواستم مثل بوسه ها فراموش شوم . نمیخواستم مثل ابری تیره با شتاب از بالای سرت
بگذرم. نمیخواستم برف پاک کن ها نفس های گرمم را از روی شیشه ها محو کنند .
نمیخواستم از پشت بام خورشید پایین بیفتم.
دستهایم از گله های ریز و درشت پر است چرا گیسوان آشفته ات را در آینه چشمانم شانه
نکردی؟ چرا سیب سرخی را که روی تاقچه اتاقت گذاشته بودم به یاد من نبوییدی؟ چرا با
من از کودکی های غریب حرف نزدی؟.
میخواستم در اشکهای فرشتگان زندگی کنم و روی دشتهای برهنه ماه راه بروم و حوله ام
را بر شاخه درخت طوبی بیاویزم . میخواستم نامت را بر دیوارهای بهشت بنویسم و به
پیشواز دستهای سپید پیامبران بروم . میخواستم روزنامه ها را از عطر لیمویی عشق جاودانه کنم .
آه ای سرگشتگی همیشه ای تنهایی ناگزیر من چهره تو را در بالهای پرندگان دیده ام . آیا
چهره مرا بر سنگهای غبار آلود خاکستری میبینی؟ من کنار انبوه ساعتهای شماطه دار
افتاده ام. من بی سرود و بی درود مرده ام.
دیریست تنها مانده ام بلور لحظه های بودنم در پی رگبار تشنگی کویری ام ترکی برداشت که هرم نفس هیچ عاشقی برای او پیوندی نیست لحظه با طراوت دلبستگیم در تاریکی و ظلمت غربت آوایی ناشناس شکست و شکوفه محبتم در نفس باد خزان پروازی ابدی را سلام گفت نفس گرم دل خسته و رمیده ام که در پی نوید یک قاصدک به در خانه مهر تو رسید به تنی پر ز برهوت نگاه عاشقت تبدیل گشت.
میدانی دیریست تنها مانده ام ریشه پژمان تو در نگاهت خفته بود نگاه حقیقت جوی من در صدایت مرده بود. لحظه رسیدن نگاه من به چشمان پر غوغای تو رفتن تو شکست و پر پر شدن شکوفه امید را در گوش من نجوا نمود.
تو رفتی و با صدای پر فریب خود قاصدک را به سوی یاری دگر آواز دادی . تا کجا؟ تا کجا جاده راهی بودنت صدای امتداد را پر ترنم میسازد. تا کجا پروانه بودن لحظه های همچو منی در کویر دلت بال و پر خواهد زد.
میمانم . من در انتهای جاده خستگیت به انتظار قاصدکت میمانم . آری به امید شکستن دل تو ای پر ز فریب و ز ریا به انتظار میمانم
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-11:30 ب.ظ
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
پس
در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا
از آنرو هست یاران را صفا ها با می لعلش
كه غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد
ای كه می گفتی آشنایی با غریبان مشكل است
آشنائی میتوان لیكن جدائی مشكل است
تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پیر مغان خواهد بود
(حافظ)
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری؟
یا رب این بچه تركان چه دلیرند به خون
كه به تیر مژه هر لحظه شكاری گیرند...
درین دم همدمی آمد خمش كن
كه اونا گفته میداند خمش كن
مولانا
نكته ای دلكش بگویم خال آن مهرو ببین
عقل و جان رابسته زنجیر آن گیسو ببین
نه بقائیست به اسفند مه و بهمن
نه ثباتی است به شهریور و فروردین
پروین اعتصامی
نه تو شیر جنگی ، نه من گور دشت
براین گونه بر ما نباید گذشت
(از سخنان پیران تورانی به یكی از پهلوانان ایرانی در شاهنامه)
تو پر بزن تو پر بزن من میشوم بالت
تا آسمان عشق می ایم به دنبالت
تا بود اشك روان از آتش غم باك نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
رهی معیری
تو شمع انجمنی یك زبان و یك دل شو
خیال و كوشش پروانه بین و خندان باش
شادم گرم مدام گزینی به درد و غم
شاهم گرم قبول نمایی به چاكری
یك نصیحت بشنو از من كاندر آن نبود غرض
چون كنی رای مهمی تجربت از پیش كن
نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود
که بلبلان تو در هر چمن هزارانند
پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد
که مات عرصهی حسن تو شهسوارنند ...