تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
زمزمه تنهایی - مجموعه داستان بوف کور

دل نوشته ای از جنس تنهایی


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

کلبه تنهایی


فال حافظ


.

.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ


themebox Logo
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
نویسنده :شایان
تاریخ:چهارشنبه 19 بهمن 1390-11:44 ق.ظ

مجموعه داستان بوف کور

 

در زندگی زخمهایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

این دردها را نمی شود به كسی اظهار كرد ، چون عموماً عادت دارند كه این دردهای باورنكردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر كسی بگوید یا بنویسد ،‌ مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میكنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخرآمیز تلقی بكنند ــ زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نكرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ــ ولی افسوس كه تأثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسكین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید.

بقیه داستان را در قسمت بعدی دنبال کنید...

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعكاس سایه ی روح كه در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میكند ، كسی پی خواهد برد؟

من فقط به شرح یكی از این پیش آمدها می پردازم كه برای خودم اتفاق افتاده و به قدری مرا تكان داده كه هرگز فراموش نخواهم كرد و نشان شوم آن تا زنده ام ، از روز ازل تا ابد تا آنجا كه خارج از فهم و ادراك بشر است ، زندگی مرا زهرآلود خواهد كرد ــ زهرآلود نوشتم ، ولی میخواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم كرد آنچه را كه یادم هست ، آنچه را كه از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یك قضاوت كلی بكنم ؛ نه ، فقط اطمینان حاصل بكنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بكنم ــ چون برای من هیچ اهمیتی ندارد كه دیگران باور بكنند یا نكنند ــ فقط میترسم كه فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم ــ زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم كه چه ورطه ی هولناكی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم كه تا ممكن است باید خاموش شد ، تا ممكن است باید افكار خودم را برای خودم نگه دارم و اگر حالا تصمیم گرفتم كه بنویسم ، فقط برای اینست كه خودم را به سایه ام معرفی بكنم ــ سایه ای كه روی دیوار خمیده و مثل این است كه هر چه مینویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد ــ برای اوست كه میخواهم آزمایشی بكنم: ببینم شاید بتوانیم یكدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی كه همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام ،‌ میخواهم خودم را بهتر بشناسم.

افكار پوچ! ــ باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شكنجه میكند ــ آیا این مردمی كه شبیه من هستند ، كه ظاهراً احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند ، برای گول زدن من نیستند؟ آیا یك مشت سایه نیستند كه فقط برای مسخره كردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه كه حس میكنم ،‌ می بینم و میسنجم سرتاسر موهوم نیست كه با حقیقت خیلی فرق دارد؟

من فقط برای سایه ی خودم می نویسم كه جلو چراغ به دیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بكنم.

 

در این دنیای پست پر از فقر و مسكنت ، برای نخستین بار گمان كردم كه در زندگی من یك شعاع آفتاب درخشید ــ اما افسوس ، این شعاع آفتاب نبود ، بلكه فقط یك پرتو گذرنده ، یك ستاره ی پرنده بود كه به صورت یك زن یا فرشته به من تجلی كرد و در روشنایی آن یك لحظه ، فقط یك ثانیه همه ی بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شكوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریكی كه باید ناپدید بشود ،‌ دوباره ناپدید شد ــ نه ، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.

سه ماه ــ نه ، دو ماه و چهار روز بود كه پی او را گم كره بودم ، ولی یادگار چشمهای جادویی یا شراره ی كشنده ی چشمهایش در زندگی من همیشه ماند ــ چطور میتوانم او را فراموش بكنم كه آنقدر وابسته به زندگی من است؟

نه ، اسم او را هرگز نخواهم برد ، چون دیگر او با آن اندام اثیری ، باریك و مه آلود ، با آن دو چشم درشت متعجب و درخشان كه پشت آن زندگی من آهسته و دردناك میسوخت و میگداخت ، او دیگر متعلق به این دنیای پست درنده نیست ــ نه ، اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بكنم.

بعد از او من دیگر خودم را از جرگه ی آدمها ، از جرگه ی احمق ها و خوشبخت ها به كلی بیرون كشیدم و برای فراموشی به شراب و تریاك پناه بردم ــ زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد ــ سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است.

تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد قلمدان بود ــ همه ی وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاك میشد و شغل مضحك نقاشی روی قلمدان اختیار كرده بودم برای اینكه خودم را گیج بكنم ، برای اینكه وقت را بكشم.

از حسن اتفاق ، خانه ام بیرون شهر ، در یك محل ساكت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده ــ اطراف آن كاملاً مجزا و دورش خرابه است. فقط از آن طرف خندق خانه های گلی توسری خورده پیدا است و شهر شروع میشود. نمیدانم این خانه را كدام مجنون یا كج سلیقه در عهد دقیانوس ساخته ، چشمم را كه می بندم نه فقط همه ی سوراخ سنبه هایش پیش چشمم مجسم میشود ، بلكه فشار آنها را روی دوش خودم حس میكنم. خانه ای كه فقط روی قلمدانهای قدیم ممكن است نقاشی كرده باشند.

باید همه ی اینها را بنویسم تا ببینم كه به خودم مشتبه نشده باشد ، باید همه ی اینها را به سایه ی خودم كه روی دیوار افتاده است توضیح بدهم ــ آری ، پیشتر برایم فقط یك دلخوشی یا دلخوشكنك مانده بود. میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی میكردم و با این سرگرمی مضحك وقت را میگذرانیدم ، اما بعد از آنكه آن دو چشم را دیدم ، بعد از آنكه او را دیدم ، اصلاً معنی ، مفهوم و ارزش هر جنبش و حركتی از نظرم افتاد ــ ولی چیزی كه غریب ، چیزی كه باورنكردنی است ، نمیدانم چرا موضوع مجلس همه ی نقاشیهای من از ابتدا یك جور و یك شكل بوده است. همیشه یك درخت سرو میكشیدم كه زیرش پیرمردی قوز كرده شبیه جوكیان هندوستان عبا به خودش پیچیده ، چنباتمه نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابه ی دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته بود ــ روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده به او گل نیلوفر تعارف میكرد ــ چون میان آنها یك جوی آب فاصله داشت ــ آیا این مجلس را من سابقاً دیده بوده ام ، یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمیدانم ، فقط میدانم كه هر چه نقاشی میكردم همه اش همین مجلس و همین موضوع بود ، دستم بدون اراده این تصویر را میكشید و غریبتر آنكه برای این نقش مشتری پیدا میشد و حتی به توسط عمویم از این جلد قلمدانها به هندوستان میفرستادم كه میفروخت و پولش را برایم میفرستاد.

 

             

این مجلس در عین حال به نظرم دور و نزدیك می آمد ، درست یادم نیست ــ حالا قضیه ای بخاطرم آمد ــ گفتم: باید یادبودهای خودم را بنویسم ، ولی این پیش آمد خیلی بعد اتفاق افتاد و ربطی به موضوع ندارد و در اثر همین اتفاق از نقاشی به كلی دست كشیدم ــ دو ماه پیش ، نه ، دو ماه و چهار روز میگذرد. سیزده ی نوروز بود. همه ی مردم بیرون شهر هجوم آورده بودند ــ من پنجره ی اطاقم را بسته بودم ، برای اینكه سر فارغ نقاشی بكنم ، نزدیك غروب گرم نقاشی بودم یكمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد ــ یعنی خودش گفت كه عموی من است ، من هرگز او را ندیده بودم ، چون از ابتدای جوانی به مسافرت دور دستی رفته بود. گویا ناخدای كشتی بود ، تصور كردم شاید كار تجارتی با من دارد ، چون شنیده بودم كه تجارت هم میكند ــ به هر حال عمویم پیرمردی بود قوز كرده كه شالمه ی هندی دور سرش بسته بود ، عبای زرد پاره ای روی دوشش بود و سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود ، یخه اش باز و سینه ی پشم آلودش دیده میشد. ریش كوسه اش را كه از زیر شال گردن بیرون آمده بود ، میشد دانه دانه شمرد ، پلكهای ناسور سرخ و لب شكری داشت ــ یك شباهت دور و مضحك با من داشت ، مثل اینكه عكس من روی آینه ی دق افتاده باشد ــ من همیشه شكل پدرم را پیش خودم همین جور تصور میكردم ، به محض ورود رفت كنار اطاق چنباتمه زد ــ من به فكرم رسید كه برای پذیرایی او چیزی تهیه بكنم ، چراغ را روشن كردم ، رفتم در پستوی تاریك اطاقم ، هر گوشه را وارسی میكردم تا شاید بتوانم چیزی باب دندان او پیدا كنم ، اگر چه میدانستم كه در خانه چیزی به هم نمیرسد ، چون نه تریاك برایم مانده بود و نه مشروب ــ ناگهان نگاهم به بالای رف افتاد ــ گویا به من الهام شد ، دیدم یك بغلی شراب كهنه كه به من ارث رسیده بود ــ گویا به مناسبت تولد من این شراب را انداخته بودند ــ بالای رف بود ، هیچوقت من به این صرافت نیفتاده بودم ، اصلاً به كلی یادم رفته بود كه چنین چیزی در خانه هست. برای اینكه دستم به رف برسد ، چهارپایه ای را كه آنجا بود زیر پایم گذاشتم ولی همین كه آمدم بغلی را بردارم ناگهان از سوراخ هواخور رف چشمم به بیرون افتاد ــ دیدم در صحرای پشت اطاقم پیرمردی قوز كرده ، زیر درخت سروی نشسته بود و یك دختر جوان ، نه ــ یك فرشته ی آسمانی جلو او ایستاده ، خم شده بود و با دست راست گل نیلوفر كبودی به او تعارف میكرد ، در حالی كه پیرمرد ، ناخن انگشت سبابه ی دست چپش رامیجوید.

 

دختر درست در مقابل من واقع شده بود ، ولی به نظرم می آمد كه هیچ متوجه اطراف خودش نمیشد. نگاه میكرد ، بی آنكه نگاه كرده باشد ، لبخند مدهوشانه و بی اراده ای كنار لبش خشك شده بود ، مثل اینكه به فكر شخص غایبی بوده باشد ــ از آنجا بود كه چشمهای مهیب افسونگر ، چشمهایی كه مثل این بود كه به انسان سرزنش تلخی میزند ، چشمهای مضطرب ،‌ متعجب ، تهدیدكننده و وعده دهنده ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای براق پر معنی ممزوج و در ته آن جذب شد ــ این آینه ی جذاب ، همه ی هستی مرا تا آنجایی كه فكر بشر عاجز است به خودش كشید ــ چشمهای مورب تركمنی كه یك فروغ ماوراء طبیعی و مست كننده داشت ، در عین حال میترسانید و جذب میكرد ، مثل اینكه با چشمهایش مناظر ترسناك و ماوراء طبیعی دیده بود كه هر كسی نمیتوانست ببیند ، گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابروهای باریك به هم پیوسته ، لبهای گوشتالوی نیمه باز ، لبهایی كه مثل این بود تازه از یك بوسه ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده ی سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یك رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود ــ لطافت اعضا و بی اعتنایی اثیری حركاتش از سستی و موقتی بودن او حكایت میكرد ، فقط یك دختر رقاص بتكده ی هند ممكن بود حركات موزون او را داشته باشد.

حالت افسرده و شادی غم انگیزش ، همه ی اینها نشان می داد كه او مانند مردمان معمولی نیست ، اصلاً خوشگلی او معمولی نبود ، او مثل یك منظره ی رویای افیونی به من جلوه كرد او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید كرد. اندام نازك و كشیده با خط متناسبی كه از شانه ، بازو ، پستانها ، سینه ، كپل و ساق پاهایش پایین میرفت مثل این بود كه تن او را از آغوش جفتش بیرون كشیده باشند ــ مثل ماده ی مهر گیاه بود كه از بغل جفتش جدا كرده باشند.

لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود كه قالب و چسب تنش بود ، وقتی كه من نگاه كردم گویا میخواست از روی جویی كه بین او و پیرمرد فاصله داشت ، بپرد ولی نتوانست ، آن وقت پیرمرد زد زیر خنده ، خنده ی خشك و زننده ای بود كه مو را به تن آدم راست میكرد ، یك خنده ی سخت دورگه و مسخره آمیز كرد بی آنكه صورتش تغییری بكند ، مثل انعكاس خنده ای بود كه از میان تهی بیرون آمده باشد.

 

من در حالی كه بغلی شراب دستم بود ، هراسان از روی چهارپایه پایین جستم ــ نمی دانم چرا میلرزیدم ــ یك نوع لرزه پر از وحشت و كیف بود ، مثل اینكه از خواب گوارا و ترسناكی پریده باشم ــ بغلی شراب را زمین گذاشتم و سرم را میان دو دستم گرفتم ــ چند دقیقه ، چند ساعت طول كشید؟ نمیدانم ــ همین كه به خودم آمدم بغلی شراب را برداشتم ،‌ وارد اطاق شدم ،‌ دیدم عمویم رفته و لای در اطاق را مثل دهن مرده باز گذاشته بود ــ اما زنگ خنده ی خشك پیرمرد هنوز توی گوشم صدا میكرد.

هوا تاریك می شد ، چراغ دود می زد ، ولی لرزه ی مكیف و ترسناكی كه خودم حس كرده بودم هنوز اثرش باقی بود ــ زندگی من از این لحظه تغییر كرد ــ به یك نگاه كافی بود ، برای اینكه آن فرشته ی آسمانی ، آن دختر اثیری تا آنجایی كه فهم بشر عاجز از ادراك آن است ، تأثیر خودش را در من گذارد.

در این وقت از خود بی خود شده بودم ؛ مثل اینكه من اسم او را قبلاً میدانسته ام. شراره ی چشمهایش ، رنگش ، بویش ، حركاتش همه به نظر من آشنا می آمد ،‌ مثل اینكه روان من در زندگی پیشین در عالم مثال با روان او همجوار بوده ، از یك اصل و یك ماده بوده و بایستی كه به هم ملحق شده باشیم. می بایستی در این زندگی ، نزدیك او بوده باشم. هرگز نمیخواستم او را لمس بكنم ، فقط اشعه ی نامرئی كه از تن ما خارج و به هم آمیخته میشد ، كافی بود. این پیش آمد وحشت انگیز كه به اولین نگاه به نظر من آشنا آمد ، آیا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمیكنند كه سابقاً یكدیگر را دیده بودند ، كه رابطه ی مرموزی میان آنها وجود داشته است؟ در این دنیای پست یا عشق او را میخواستم و یا عشق هیچكس را ــ آیا ممكن بود كس دیگری در من تأثیر بكند؟ ولی خنده ی خشك و زننده ی پیرمرد ــ این خنده ی مشئوم رابطه ی میان ما را از هم پاره كرد.

تمام شب را به این فكر بودم ، چندین بار خواستم بروم از روزنه ی دیوار نگاه بكنم ولی از صدای خنده ی پیرمرد میترسیدم ،‌ روز بعد را به همین فكر بودم. آیا میتوانستم از دیدارش به كلی چشم بپوشم؟ فردای آن روز بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم كه بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم ولی همین كه پرده ی جلو پستو را پس زدم و نگاه كردم دیوار سیاه تاریك ، مانند همان تاریكی كه سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته ، جلو من بود ــ اصلاً هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمیشد ــ روزنه ی چهارگوشه ی دیوار به كلی مسدود و از جنس آن شده بود ، مثل اینكه از ابتدا وجود نداشته است ــ چهارپایه را پیش كشیدم ولی هر چه دیوانه وار روی بدنه ی دیوار مشت میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه میكردم ، كمترین نشانه ای از روزنه ی دیوار دیده نمیشد و به دیوار كلفت و قطور ، ضربه های من كارگر نبود ــ یكپارچه سرب شده بود.

 

آیا میتوانستم به كلی صرف نظر بكنم؟ اما دست خودم نبود ، از این به بعد مانند روحی كه در شكنجه باشد ، هر چه انتظار كشیدم ــ هر چه كشیك كشیدم ، هر چه جستجو كردم ، فایده ای نداشت ــ تمام اطراف خانه مان را زیر پا كردم ، نه یك روز ، نه دو روز ، بلكه دو ماه و چهار روز مانند اشخاص خونی كه به محل جنایت خودشان برمیگردند ، هر روز طرف غروب مثل مرغ سركنده دور خانه مان میگشتم ، بطوری كه همه ی سنگها و همه ی ریگهای اطراف آن را میشناختم. اما هیچ اثری از درخت سرو ، از جوی آب و از كسانی كه آنجا دیده بودم ، پیدا نكردم ــ آنقدر شبها جلو مهتاب زانو به زمین زدم ، از درختها ، از سنگها ، از ماه كه شاید او به ماه نگاه كرده باشد ، استغاثه و تضرع كرده ام و همه ی موجودات را به كمك طلبیده ام ولی كمترین اثری از او ندیدم ــ اصلاً فهمیدم كه همه ی این كارها بیهوده است ، زیرا او نمیتوانست با چیزهای این دنیا رابطه و وابستگی داشته باشد ــ مثلاً آبی كه او گیسوانش را با آن شستشو میداده بایستی از یك چشمه ی منحصر به فرد ناشناس و یا غار سحرآمیزی بوده باشد. لباس او از تار و پود پشم و پنبه ی معمولی نبوده و دستهای مادی ، دستهای آدمی آن را ندوخته بود ــ او یك وجود برگزیده بود ــ فهمیدم كه آن گلهای نیلوفر گل معمولی نبوده ، مطمئن شدم اگر آب معمولی به رویش میزد ، صورتش می پلاسید و اگر با انگشتان بلند و ظریفش گل نیلوفر معمولی را می چید ، انگشتش مثل ورق گل پژمرده میشد.

همه ی اینها را فهمیدم ، این دختر ، نه ، این فرشته ، برای من سرچشمه ی تعجب و الهام ناگفتنی بود. وجودش لطیف و دست نزدنی بود. او بود كه حس پرستش را در من تولید كرد. من مطمئنم كه نگاه یك نفر بیگانه ، یك نفر آدم معمولی او را كنفت و پژمرده میكرد.

 

از وقتی كه او را گم كردم ، از زمانی كه یك دیوار سنگین ، یك سد نمناك بدون روزنه به سنگینی سرب ، جلو من و او كشیده شد ،‌ حس كردم كه زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و كیف عمیقی كه از دیدنش برده بودم ، یكطرفه بود و جوابی برایم نداشت ؛ زیرا او مرا ندیده بود ، ولی من احتیاج به این چشمها داشتم و فقط یك نگاه او كافی بود كه همه ی مشكلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بكند ــ به یك نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.

از این به بعد به مقدار مشروب و تریاك خودم افزودم ، اما افسوس بجای اینكه این داروهای ناامیدی فكر مرا فلج و كرخت بكند ، بجای اینكه فراموش بكنم ، روز به روز ، ساعت به ساعت ، دقیقه به دقیقه ، فكر او ، اندام او ، صورت او خیلی سختتر از پیش جلوم مجسم میشد.

چگونه میتوانستم فراموش بكنم؟ چشمهایم كه باز بود و یا روی هم میگذاشتم در خواب و در بیداری او جلو من بود. از میان روزنه ی پستوی اطاقم ، مثل شبی كه فكر و منطق مردم را فرا گرفته ، از میان سوراخ چهارگوشه كه به بیرون باز میشد ، دایم جلو چشمم بود.

آسایش به من حرام شده بود ، چطور میتوانستم آسایش داشته باشم؟ هر روز تنگ غروب عادت كرده بودم كه به گردش بروم ، نمیدانم چرا میخواستم و اصرار داشتم كه جوی آب ، درخت سرو و بته ی گل نیلوفر را پیدا بكنم ــ همان طوری كه به تریاك عادت كرده بودم ، همان طور به این گردش عادت داشتم ، مثل اینكه نیرویی مرا به این كار وادار میكرد. در تمام راه همه اش به فكر او بودم ، به یاد اولین دیداری كه از او كرده بودم و میخواستم محلی كه روز سیزده بدر او را در آنجا دیده بودم ، پیدا بكنم ــ اگر آنجا را پیدا میكردم ، اگر میتوانستم زیر آن درخت سرو بنشینم ، حتماً در زندگی من آرامشی تولید میشد ــ ولی افسوس بجز خاشاك و شن داغ و استخوان دنده ی اسب و سگی كه روی خاكروبه ها بو میكشید ، چیز دیگری نبود ــ آیا من حقیقتاً با او ملاقات كرده بودم؟ ــ هرگز ، فقط او را دزدكی و پنهانی از یك سوراخ ، از یك روزنه ی بدبخت پستوی اطاقم دیدم ــ مثل سگ گرسنه ای كه روی خاكروبه ها بو میكشد و جستجو میكند ، اما همین كه از دور زنبیل می آورند از ترس میرود پنهان میشود ، بعد بر میگردد كه تكه های لذیذ خودش را در خاكروبه ی تازه جستجو بكند. من هم همان حال را داشتم ، ولی این روزنه مسدود شده بود ــ برای من او یك دسته گل تر و تازه بود كه روی خاكروبه انداخته باشند.

 

شب آخری كه مثل هر شب به گردش رفتم ،‌ هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود ــ در هوای بارانی كه از زنندگی رنگها و بی حیایی خطوط اشیاء میكاهد ، من یك نوع آزادی و راحتی حس میكردم و مثل این بود كه باران افكار تاریك مرا میشست ــ در این شب آنچه كه نباید بشود شد ــ من بی اراده پرسه میزدم ولی در این ساعتهای تنهایی ، در این دقیقه ها كه درست مدت آن یادم نیست ، خیلی سختتر از همیشه صورت هول و محو او مثل اینكه از پشت ابر و دود ظاهر شده باشد ، صورت بی حركت و بی حالتش مثل نقاشیهای روی جلد قلمدان ، جلو چشمم مجسم بود.

وقتی كه برگشتم ، گمان میكنم خیلی از شب گذشته بود و مه انبوهی در هوا متراكم شده بود ، به طوری كه درست جلو پایم را نمیدیدم. ولی از روی عادت ، از روی حس مخصوصی كه در من بیدار شده بود ، جلو در خانه ام كه رسیدم ، دیدم یك هیكل سیاهپوش ، هیكل زنی روی سكوی در خانه ام نشسته.

كبریت زدم كه جای كلید را پیدا كنم ولی نمی دانم چرا بی اراده چشمم به طرف هیكل سیاهپوش متوجه شد و دو چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه كه میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشمهایی را كه بصورت انسان خیره میشد بی آنكه نگاه بكند ، شناختم ؛ اگر او را سابق بر این ندیده بودم ، میشناختم ــ نه ،‌ گول نخورده بودم. این هیكل سیاهپوش او بود ــ من مثل وقتی كه آدم خواب می بیند ،‌ خودش میداند كه خواب است و میخواهد بیدار بشود اما نمیتواند ، مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشك شدم ــ كبریت تا ته سوخت و انگشتهایم را سوزانید ، آن وقت یكمرتبه به خودم آمدم ، كلید را در قفل پیچاندم ، در باز شد ، خودم را كنار كشیدم ــ او مثل كسی كه راه را بشناسد ، از روی سكو بلند شد ، از دالان تاریك گذشت ، در اطاقم را باز كرد و من هم پشت سر او وارد اطاقم شدم. دستپاچه چراغ را روشن كردم ،‌ دیدم او رفته روی تختخواب من دراز كشیده. صورتش در سایه واقع شده بود. نمیدانستم كه او مرا می بیند یا نه ، صدایم را میتوانست بشنود یا نه ، ظاهراً نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود كه بدون اراده آمده بود. ــ

آیا ناخوش بود ، راهش را گم كرده بود؟ او بدون اراده مانند یك نفر خوابگرد آمده بود ــ در این لحظه هیچ موجودی حالاتی را كه طی كردم ،‌ نمیتواند تصور بكند ــ یكجور درد گوارا و ناگفتنی حس كردم ــ نه ، گول نخورده بودم. این همان زن ، همان دختر بود كه بدون تعجب ، بدون یك كلمه حرف وارد اطاق من شده بود ؛ همیشه پیش خودم تصور میكردم كه اولین برخورد ما همین طور خواهد بود.

این حالت برایم حكم یك خواب ژرف بی پایان را داشت چون باید به خواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین خوابی را دید و این سكوت برایم حكم یك زندگی جاودانی را داشت ، چون در حالت ازل و ابد نمیشود حرف زد.

برای من او در عین حال یك زن بود و یك چیز ماوراء بشری با خودش داشت. صورتش یك فراموشی گیج كننده ی همه ی صورتهای آدمهای دیگر را برایم می آورد ــ به طوری كه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانوهایم سست شد ــ در این لحظه تمام سرگذشت دردناك زندگی خودم را پشت چشمهای درشت ، چشمهای بی اندازه درشت او دیدم ، چشمهای تر و براق ، مثل گوی الماس سیاهی كه در اشك انداخته باشند ــ در چشمهایش ــ در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریكی متراكمی را كه جستجو میكردم ، پیدا كردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم ،‌ مثل این بود كه قوه ای را از درون وجودم بیرون میكشند ، زمین زیر پایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم یك كیف ناگفتنی كرده بودم.

بقیه داستان در مطالب بعدی دنبال کنید که بطور روزانه اپدیت میشود...








mouse code

كد ماوس

کدهای جاوا اسکریپت

http://www.20tools.com/-ابزار و قالب وبلاگبیست تولز-بیست تولز