تبلیغات
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زیبا ساز
زمزمه تنهایی - داستانی با نام محکوم

دل نوشته ای از جنس تنهایی


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

کلبه تنهایی


فال حافظ


.

.

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش قلب در وبلاگ


themebox Logo
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
نویسنده :شایان
تاریخ:چهارشنبه 19 بهمن 1390-11:39 ق.ظ

داستانی با نام محکوم

در اواخر پاییز یعنی در  24  آذرماه در روستایی کوچک بدنیا اومدم  ..6  ساله بودم که پدرم را از دست دادم و مادرم با یک چوپان ازدواج کرد ..پس از چند سال مادرم صاحب دوفرزند شد  زندگی تا زمانی که آن دو کوچک بودند خوب بود اما با بزرگ شدن آنها شرایط تغییر کرد به طوری که بعضی اوقات مادرم فراموش میکرد که من هم فرزند او هستم ..تا چهارده سالگی را فقط به این امید که یک روز از دست تمام این مشکلات خلاص شوم سپری کردم

در همان سال مرا به عقد یک مرد چهل ساله در اوردند.به هنگام عقد کلمه ای از زبانم خارج شد که خواسته ی همه حتی مادرم بود و کاری به احساس و سرنوشت من نداشت بلکه به داشتن یک خانه ی در شهر و چند متر زمین و شاید تعدادی هم باغ در همین روستای متروکه ی خودمان مربوط بود......

بقیه داستان در قسمت بعدی............

 

 

بالاخره به تهران رسیدیم

چند روز نخست زندگی مشترکمان همه چیز خوب وبد اما پس از چند روز همه چیز عوض شد  روزها یکی پس از دیگری و یکی بدتر از دیگری سپری میشد .برخی از مواقع به آزار و اذیتهای آن موقع افسوس میخوردم و پیش خود میگفتم که ای کاش همان موقع بود و با همان برادر و خواهر ناتنی که مثل خوره در جانم بودند زندگی میکردم .چرا که لااقل شب تا صبح راحت بودم و با فکر کمتری مبخوابیدم

یک روز مانند روزهای گذشته در حالی که داشتم حیاط را آب و جارو میکردم صدای زنگ به صدا در امد وقتی که در را باز کردم یکدفعه تمام بدنم به لرزه افتاد البته این لرزش نه از روی ترس بود و نه از اضطراب...احساس عجیبی داشتم ..نگاهم در چشمان پسر جوانی که حدود  18  تا  19  سال داشت گره خورده بود و او مات و مبهوت به من نگاه میکرد.

سر انجام او سکوت را شکست و گفت     این نامه متعلق به شماست  چو.ن من در جلوی در ایستاده بودم چستچی آن را به من داد تا به شما بدهم 

هنگامی که نامه را از او گرفتم با یک تشکر آرام در را بستم ..ولی دلم میخواست در را باز کنم تا دورباره آن جون را ببینم. تا چند روز فقط بخاطر دیدن او تمام حیاط را جارو میزدم و به همان بهانه در را باز میکردم تا شاید او را ببینم ..گرچه در درونم احساس بدی داشتم ولی باز این کار را میکردم ..تا اینکه روزی وقتی برای خرید نان بیرون رفتم متوجه شدم که او در صف نانوایی ایستاده است ...ناخود آگاه به سوی او رفتم و سلام کردم ...او که انتظار دیدن مرا نداشت با دستپاچگی پرسید     نان میخواهی ؟! 

تا بحال هیچ کس با من تا این حد گرم و خودمانی صحبت نکرده بود ..پس از چند دقیقه همراه با نانها به سود من که آن طرف خیابان بودم آمد و نانها را بدستم داد. وقتی پول نانها را به او دادم او گفت     انشا ا... یکروز شماه هم برای من نان میخرید و آن وقت با هم حساب میکنیم  .

گفتگوی ماتنها در همان چند جمله خلاصه شد و تا یک هفته یکدیگر را ندیدیم.از آن پس با دیدن او احساس میکردم در یک دنیای دیگه سیر می کنم  در تمام زندگی آنقدر شاداب و خرسند نبودم و با تمام آزارو اذیتهای وخانواده اش خشنود بودم و به امید آن جوان زندگی میکردم ...وقتی که او به سربازی رفت مثل اینکه همه چیز من نیز با او به اسارت رفت ... شبها تا دیر وقت بیدار بودم و گریه میکردم !!...ما هر دو بهم علاقه داشتیم و قرار بر این بود که پس از پایان سربازی او با هم از تهران فرار کنیم و در یک جای دور دست زندگی کنیم.اما اینها زیاد به طول نیانجامید...زیرا دست بر قضا وقتی نامه ای از او برایم رسید به خاطر کنجکاویهای خواهرشوهرم نامه فاش شد ..وقتی شوهرم به خانه آمد و ماجرا را از زبان مادرش شنید بدون هیچ تاملی وارد اتاق شد و آنقدر مرا کتک زد که از شدت درد به خود میپیچیدم .احساس کردم بدنم خیس میشود .وقتی به بالای سرم نگاه کردم دیدم که او دیوانه وار بر روی من نفت میریزد و در حالی که زیر لب چیزهایی زمزمه میکرد کبریت بر افروخته ای را به سوی من پرت کرد. از شدت گرما و حرارت شعله ها بی اختیار به سمت حیاط دویدم....هنگامی که به هوش آمدم در کلینیک سوانح و سوختگی بودم .تمام بدنم میسوخت.....پس از چند روز مرا به خانه بردند و در گوشه ای رها کردند ..حتی بعضی روزها برایم غذا هم نمی آوردند ...حتی جرات ناله کردن هم نداشتم....مثل اینکه برملا شدن اعمال من اعمال دیگران را پنهان ساخته بود .همه پاک و مطهر بودند جز من !!؟

یک ماه از آن ماه از آن ماجرا گذشت... حال من بهتر شده بود اما تمام آثار آن فاجعه در چهره ام نمایان بود ..دیگر از آن زیبایی خبری نبود درست مانند جادوگرها شده بودم بعد از مدتی متوجه شدم که   ایمان   از سربازی برگشته است  تمام درونم به درد آمد ..نمیدانستم چکار کنم .آیا میتوانستم او را ببینم ؟ اما من که دیگر آدم نبودم ؟!!>...

یک شب متوجه حضور عده ای در حیاط خانه شدم .به پشت پنجره رفتم ..دیدم شوهرم با سه تن از فامیلهایش مشغول صحبت هستند ..خوب که گوش کردم متوجه قضیه شدم ..قضیه ای که دردناکتر از سوختنم بود..آنها ایمان را به شدت مضروب کرده بودند بطوری که امیدی به زنده ماندنش نبود..ناخود اگاه به سوی حیاط دویدم .چرا که خودم را مسئول این واقعه میدانستم به حیاط که رسیدم فریاد زدم و گفتم ای کاش مرا میکشتید شوهرم که متوجه باخبر شدن من از قضیه شده بود گفت     اگر موضوع را برای کسی بازگو کنی ترا خواهم کشت    

نیمه های شب بود که صدای فریاد و شیون از بیرون آمد ..به بیرون که نگاه کردم خانواده ی ایمان را دیدم که از بیمارستان برگشته بودند .البته بدون او ....ایمان مرده بود و من دیگر کسی را نداشتم که به او فکر کنم !...

فردای آنشب صبح زود با برداشتن مقداری پول از خانه خارج شدم .تصمیم داشتم قبل از رفتن شوهرم را بکشم اما پشیمان شدم و او را با همه ی پلید یلیدیهایش رها کردم و با کوله باری از غم و اندوه و نا امیدی به سوی دیار خود رهسپار شدم ..به سوی سرنوشتی نا معلوم !....

 

 

 

 

-----------------------






mouse code

كد ماوس

کدهای جاوا اسکریپت

http://www.20tools.com/-ابزار و قالب وبلاگبیست تولز-بیست تولز